جهنمی که بهشت می گویندش.
روزپنج شنبه 18/05/1386ساعت 7:15 صبح بود که من هنگام پیاده شدن از اتوبوس توسط ماموری بنام سجاد صفری که بیشتر شباهت به یک خوک به تمام معنا را داشت دستگیر شدم.کلانتری 101 تجریش جایی بنا شده که موقعیتی حساس دارد.خلاصه مـَنو به داخل دکه کلانتری انتقال دادند.هنگامی که دستگیر شدم باز هم میخاستم مثل روزای قبل سرباز دهاتی را سر کار بزارم و خودمو خلاص کنم.اما سربازی که منو دستگیر کرد بسیار سمج بود ومی گفت اگه ایرانی هستی مدرک نشان بده اگه هم افغانی هستی برو تو دکه . بالاخره گفتم افغانی هستم . ناگهان مچ دستم را گرفت و با یک لگد جانانه منو به داخل دکه کلانتری انداخت . اونجا همه فکر کردند که من ایرانی هستم . یکی پرسید که همشهری جرمت چیه . گفتم : افغانی هستم.
کنار یکی از دستگیر شده ها نشستم که کارت داشت و هزاره بود .اون سرباز کثیف و لجن که سجاد صفری نام داشت و چهره ای زشت داشت چنان به ساق پای اون هزاره میزد که من تمام وجودم آب میشد گفتم حیف که اینجا ما اسیریم ناگهان گفت و گرنه چه گهی میخوردی افغانی کثیف.گفتم سَــرت ُ می زاشتم رو سینـَت.اینو که گفتم شروع کرد به کتک زدنم .من هم که دیدم شرایط طوریه که اصلا نمیشه کاری کرد فقط مقاومت می کردم.یه درجه دار اومد . درجه هاش نشون میداد که گروهبانه.گفتم : من کارت دارم همرام نیست بزارید زنگ بزنم تا 10 دقیقه دیگه کارتمو میارند .گفت از کدوم کارتا داری بعد به تعدادی کارت که روی میزش ریخته بود اشاره کرد و گفت از ایناست؟ گفتم آره از همینا ست برگه عوارض شهرداری هم دارم.گفت اینا اعتبار نداره باید بری اردوگاه .گفتم تقصیر ما چیه که وزارت کشور کارتهای دائمی مارو گرفته و کارتهای مدت دار داده؟ جواب نداد من هم بی خیال شدم و چیزی نپرسیدم.سرباز بیرون رفت . مامور درجه دار هم بیرون رفت فقط یه دژبان جلوی در مونده بود.دژبان که اسمش مهدی صفرزاده بود با اشاره به من فهماند که با پول میتونه فراریم بده.من هم با پر رویی رفتمو گفتم که (000/10) بیشتر ندارم . با تمسخر گفت فقط (000/13) تا لب مرز کرایتون میشه اونوقت فقط (000/10) می خای بدی؟
با اینکه مبلغ(000/80) تو جیبم بود گفتم که بیشتر ندارم .گفت نه با این مبلغ نمیشه .برو بشین سر جات .اومدم نشستم. یکی از بچه ها گفت چقد میخاد؟گفتم که این طوری که من فهمیدم کمتر از 40 -50 هزار تومن راضی نمیشه . گفت خوب میدادی – گفتم نه, فوقش میرم اردوگاه و میان آزادم می کنن اما پول بیزبونو به این مفت خورای ایرانی نمی دم- بعد از دقایقی کم کم شیفت عوض شد .مامور جدید از دژبان پرسید که سرباز کجاست . گفت : رفته از این آشغالها جم کنه.(این نمونه ای از فرهنگ ایرانیه که مفت خورای ایرانی از اون دم میزنند و میگند که فرهنگ اصیل ایرانی توی دنیا تکه.)
سرباز آمد و یک افغانی دیگر شکار کرده بود. حدوداً ساعت 8 صبح بود که شیفتش عوض شد . بعد از اون صاحب کار ِ یکی از دستگیر شدگان که پشتون بود آمد ومبلغی را مخفیانه به آن درجه دار داد و پس از چند لحظه مامور با اشاره کارگر پشتو را صدا زد و اونو فراری داد سپس من و چند تن از برادران افغانی را به محلی که فقط روی دیوار بیرونش نوشته بود دژبانی انتقال دادند.آنجا تعدادی زن را که گشت ارشاد دستگیر کرده بود و اوضاع ظاهری بسیار خرابی داشتند به چشم میخورد.ما را سر شماری کردند از تعداد بیشماری که دستگیر شده بودیم فقط 11 نفر به اردوگاه انتقال داده شدند که من هم بین این یازده نفر بودم.داخل محوطه یک سرباز کرد رفتار بسیار زشتی با ما داشت.هرچه داخل جیـبمان بود بیرون کرد.بحث برسر رفتن و نرفتن شد یکی بیان کرد که دیروز فقط 70 نفر در افغانستان کشته شدند . ما مجبوریم که اینجا هستیم. آن سرباز کرد با لحنی بد گفت خدا را شکر .ایشالله شما روهم میبرند اونجا می کشنتون ما از شر شما افغانیها نجات پیدا می کنیم.
یک نوجوان 13-14 ساله پاکستانی هم بین ما بود.اون هرکاری کرد فایده ای نداشت واون هم با ما به اردوگاه منتقل شد . در بین راه یکی از سرباز ها گفت هرکی میخاد زنگ بزنه آزاده . راننده یه نوار سینه زنی گذاشت و صدایش را هم بلند کرد.تقریبا ساعت10 بود .موبایل یکی از بچه ها که شریف نام داشت را گرفتم وبه پدرم اطلاع دادم.پدرم گفت چرا زود تر خبر ندادی که سریع می آمدم .گفتم مامورین داخل دکه نگذاشتند که کسی تماس بگیره پول هم همرام هست فقط شما کارتم را بیاورید اردوگاه. در بین راه سرباز کرد مثل کسی که عقده ای باشه به ما با حسرت نگاه میکرد.
به اردوگاه رسیدیم.دورِ می نی بوس(بـــَس) پر شد از کسانی که عزیزانشان هنوز ناپیدا بودند.همه چشمانشان به سوی ما بود که کدام یک از ما فرزندشان یا پدر و یا شوهر شان هستیم. در می نی بوس را باز کردند چون جمعیت زیاد بود ما را تک تک و دوان دوان از پله ها بالا بردند و داخل که یک اتاق ورودی بود و اتاقک اطلاعات هم آن جا بود بردند و ما را نشاندند. روبه روی من پوستری بود که نوشته بود * سال 86 سال مبارزه جدی با ورود ,اسکان و اشتغال ِ اتباع خارجی می باشد.*
ما را به داخل زیر زمین اردوگاه ریختند که تا شب غریب به000/10 نفر را در آنجا جای دادند.داخل زیر زمین اردوگاه بسیار کثیف و آلوده بود.همه را به زور باتون و شلنگ داخل زیر زمین جای دادند.فردی بود که چهره ای تقریبا سیاه داشت ویک پیراهن با رنگ آبی آسمانی به تن داشت که بسیار مردم داخل را با باتون میزد. شخص دیگری که قد کوتاهی داشت با شلنگ گاز به جان بی پناهان افغان افتاد- این بیچارگان در آنجا روز و شب غذایشان شده باتون و چماق و مسئولین ما در سفارت فقط می گویند بی کارت باید به اردوگاه برود و روز به روز به حجم شکمشان اضافه می گردد.
در همین لحضه بود که با خود فکر کردم و گفتم که اگر روزی آمریکا به ایران حمله کند من شاید در رده اولین کسانی باشم که تیر خلاص را بر فرق این بی مروتان که هیچ رحمی ندارند خالی خواهم کرد.در همین لحضات بود که پدرم زنگ زد . شریف موبایلش را به من داد و گفت پدرت است. جواب دادم پدرم بود بلافاصله خودرا رسانده بود . گفتم کارتم را به بخش اطلاعات نشان دهید . بعد از چند لحظه باز گشتند و گفتند که کارت باید پیش خودت باشد. موبایل را از پدرم گرفتم . گفتم چند دقیقه پیش من باشد.
ساعت تقریبا 2 شده بود و ما بلا تکلیف بودیم.لحظه ای فیلم ضبط کردم .در بین نوشته های روی دیوار یک یاد داشت توجهم را جلب کرد.
** خدا یا مگر آخر زمان شده است ...*
دوستم شریف من را پوشش داد تا فیلم را ضبط کنم .اما چون هنوز دستگیر شدگان مناطق دور مانند کرج و دیگر مناطق را نیاورده بودند زندان این جهنم سرا هنوز خالی و خلوت بود که با مشاهده فیلم به محتوای آن پی خواهید برد.
از میان سیل جمعیت خود را به بالا رساندم .شخصی بود که آزادانه رفت و آمد میکرد.اسمش سعید بود و افغان بود . بسیار به افغانها کمک می کرد و رابطی بود بین ما و مامورین جهنم. گفتم که من کارت دارم نگاهی کرد و گفت بیا اول صف. چند ساعتی اول صف بودم در این چند ساعت به اندازه چند سال از مامورین جهنم ظلم دیدم که بر ما افغانها روا داشتند.
پس از گذشت زمانی تعدادی از افغانها که به عنوان مراقب گذارده شده بودند توانستند که خود را به اتاق ثبت برسانندو تقریبا نصف کارشان را جلو بیاندازند- سعید که موهای فر و پر پشتی داشت به من گفت که به رئیس گفتم صبر کن تا بیاد بالا – تا اون میاد بالا مواظب این در باش که کسی داخل نیاد.
من هم باکمال پر رویی داخل اتاق رفتم و از داخل مراقب بودم. تعداد 40 نفر منتظر بودند تا نام واثر انگتشان ثبت شود . در این هنگام تعداد بیشماری از دستگیر شده گان را وارد زیر زمین کردند . چون جمعیت فراوانی بود و درِورودی پایین که نرده ای بود ,قفل کرده بودند تمام جمعیت در بین درب اول ورودی و درب دوم جمع شده بودند .مامورین جهنم آمدند. دوسرباز که مسلح بودند هم همراه آنها
آمدند.از روحیه سربازها معلوم بود که از منطقه ای دور آمده اند تا دستگیر شده گان را تحویل دهند و بروند.اما آنها هم آمدند تا روش کار مامورین جهنم را ببیــنند.مامور جهنمی که سیــَه چهره و کمی چاق بود با باتون به جان افغانها افتاد و می گفت بروید پایین.از آن پایین هم همه داد می زدند که در بسته است کجا برویم؟
اما کو گوش شنوا؟
آنقدر افغانها را با باتون زد تا خسته شد . سپس نفر بعدی که قد کوتاهتری داشت با شلنگ گاز به جان آنها افتاد. بعد از دقایقی داد و فریاد دست از شکنجه برداشتند و صبر کردند تا کلید را آوردند.سپس بعد از باز کردن در دوباره با باتون به جان مردم کرزی افتادند و تا جایی که توان داشتند لت و کوب(ضرب وشتم) کردند.و تمامی آنها را به زور داخل زیرزمین جای دادند. یکی از افغانها بر اثر لت و کوب برای چند لحظه به حالت اغما وبیهوشی به سر برد.
او را با همان اوضاع و احوال بیرون از اردوگاه بردند و رهایش کردند در حالی که برادرش چنان به حالش گریه می کرد هرقطره اشکش سنگ را آب میکرد و می سوزاند چه برسد به دل انسان .اما مامورین جهنم که بویی از انسانیت و رحم نبرده بودند چنان آن جوان ِ شاید 20 ساله را به باد کتک گرفتند که گویی او به مادرشان تجاوز کرده.مامورین جهنم چنان عقده ای و زوگو به مظلومین هستند که گویی تمام جهان از آن ِ آنان است. مرد دیگری که شاید 40 سالش میشد چنان لت و کوب شده بود که گریه امانش نمی داد.
من در اتاق ثبت بودم.تعداد 40 نفر تمام شد باید 40 نفر دیگر را ثبت میکردند.تعدادی آوردند.30 نفر بودند به من گفت 10 نفر جدا کن بیار داخل . یکی از کسانی که با من دستگیر شده بود و پشت در بود همراه آن 10 نفر داخل شد.
گفتم نیا که کتک می خوری .اما وارد شد در دومین صف نشست.هنگامی که مامور جهنم آمد تا پشت دستش شماره را بنویسد بلند شد و کارت را نشان داد و گفت من کارت دارم . ناگهان چنان سیلی به آن مرد زده شد که از صدایش من به خود لرزیدم. مامور جهنم گفت افغانی نفهم گم شو پائین. بسیار پشیمان شدم که اورا راه دادم چون سیلی ای که صورت او خورد مانند ضربه ای بود که به قلب من وارد شد. بیچاره با چشمانی غرق اشک از اتاق خارج شد.
وقت می گذشت و کسی از من نپرسید که آنجا چه می کنم.
پسر رئیس زندان که لحجه دار بود وارد شد و از پشت میله ها داد زد هرکی کارت داره بیاد بالا.بلافاصله کارتمو نشان دادم ناگهان با تعجب گفت ( تو افگانی هستی؟!!!! ) گفتم آره من افغانی هستم.تعدادی از بین جمعیت خود را به بالا رساندند . کارتهایمان را گرفت و گفت باید حیاط پشت را جارو بزنید بعد آزادید.ما هم قبول کردیم.از محوطه اردوگاه توسط یک وانت مزدا به پشت اردوگاه منتقل داده شدیم.تمام محوطه که آسفالت شده بود را جارو کردیم.بعد جلوی ساختمان اردوگاه را آب پاشی نمودیم.حقارت و بردگی تا چه حـــــــــــــــد؟
بعد از آن ساعت تقریبا 7:40 عصر بود که ما را آزاد کردند.....
نویسنده : سیف الله عبیـــــــــدزاده – 18/5/1386 – تهــــــــــران – ایران . abidzadeh@yahoo.com
دوستان می توانند که متن فوق را دانلود کنند.tp://www.4shared.com/file/21811956/47e228fb/Ordoogah.html
((( توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه)))
اگر در مطلب بالا توهینی نصبت داده شده فقط مامورین نیروی انتظامی و مامورین اردوگاه عسگر آباد مورد توجه قرار گرفته اند نه مردم ایران که اکثراْ شریف و با ایمان می باشند.هدف از (( مفت خورای ایرانی )) تنها ((مامـــــــــــــــورین نیروی انتظامی )) می باشند نه ملت ایران که اکــثرا تحت ظلم می باشند.